تبليغاتX
غروب
 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را
شکيبا مي کند.
طعم
توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را
"تنها" بردن
و چه
زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست
"تنها" خوشبخت بودن
در بهشت
تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد
"تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج
"تنهايي" را احساس کردم.


دکتر علي شريعتي


 

|+| نوشته شده توسط م. رضا در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
 

 

|+| نوشته شده توسط م. رضا در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
  خدا

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.

|+| نوشته شده توسط م. رضا در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط م. رضا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط م. رضا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

 حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
 
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
 
به ستاره اي خيره شو كه اگه  كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...

|+| نوشته شده توسط م. رضا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

|+| نوشته شده توسط م. رضا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
 
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،
 
چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز، 

 
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.

|+| نوشته شده توسط م. رضا در سه شنبه سوم مرداد 1385  |
 
 
بالا