تبليغاتX
غروب
 

گُلِ زيبا به پروانه ي آسماني چنين گفت:

 " فرار مكن, ببين سرنوشتِ ما چقدر با هم فرق دارد! من در جاي خود مي مانم و تو مي روي. نگاه كن چقدر به يكديگر علاقه منديم! ما دور از آدم ها زندگي مي كنيم. آن قدر به هم شباهت داريم كه مردم مي گويند هر دوي ما " گُـل " هستيم؛ ولي افسوس تو آزادي و من اسـيرِ زمينم. چه سرنوشت وحشتناكي! چقدر دوست داشتم كه مي توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نَـفَـسِ خود عطرآگين كنم, ولي تو دور از من به ميان گل هاي ديگر مي گريزي و من بايد در جاي خود بايستم و چرخيدنِ سايه ات را زير پاهايم تماشا كنم. تو مي گريزي و باز مي گردي و عاقبت به جاي ديگري مي روي تا بهتر بدرخشي و براي همين است كه هر روز صبح مرا گريان مي بيني!

آه! براي اين كه عـشق ما پايدار بماند, اي پادشاه ي من! يا تو هم مثل من ريشه بگير, يا مرا هم مثل خودت بال بده. "

|+| نوشته شده توسط م. رضا در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385  |
 

|+| نوشته شده توسط م. رضا در یکشنبه نهم مهر 1385  |
 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

|+| نوشته شده توسط م. رضا در پنجشنبه ششم مهر 1385  |
 
 
بالا