گُلِ زيبا به پروانه ي آسماني چنين گفت:
" فرار مكن, ببين سرنوشتِ ما چقدر با هم فرق دارد! من در جاي خود مي مانم و تو مي روي. نگاه كن چقدر به يكديگر علاقه منديم! ما دور از آدم ها زندگي مي كنيم. آن قدر به هم شباهت داريم كه مردم مي گويند هر دوي ما " گُـل " هستيم؛ ولي افسوس تو آزادي و من اسـيرِ زمينم. چه سرنوشت وحشتناكي! چقدر دوست داشتم كه مي توانستم پرواز تو را در آسمان ها با نَـفَـسِ خود عطرآگين كنم, ولي تو دور از من به ميان گل هاي ديگر مي گريزي و من بايد در جاي خود بايستم و چرخيدنِ سايه ات را زير پاهايم تماشا كنم. تو مي گريزي و باز مي گردي و عاقبت به جاي ديگري مي روي تا بهتر بدرخشي و براي همين است كه هر روز صبح مرا گريان مي بيني!
آه! براي اين كه عـشق ما پايدار بماند, اي پادشاه ي من! يا تو هم مثل من ريشه بگير, يا مرا هم مثل خودت بال بده. "
|
+| نوشته شده توسط
م. رضا در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
|